مثل یک گل برگ خشکی لابلای داستانم
رفته ای و مانده عطرت در فضای داستانم
ریخته در هم ،شبیه یک کتاب کهنه هستم
قهرمانم گم شده در قهقرای داستانم
سالها در پیش خود از عشق پاکت قصه خواندم
تا تو را اسطوره ای کردم برای داستانم
دیگر امیدی ندارم پشت سر پلها شکسته
برنمی گردی ولی بنشین به پای داستانم
میکشد فکر وخیال امشب مرا هر چند فردا
خلق خواهد کردم از اول خدای داستانم
میشود خاموش دنیا نقطه نقطه نقطه. پایان
صفحه ای مشکیست اما انتهای داستانم
حلق آویز است شخصی در کنار ان نوشته
"عاشقی " این بود کل ماجرای داستانم
یاشار نقی زاده
دوباره اشک هایم مرا شستند.....
ما را در سایت دوباره اشک هایم مرا شستند.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 8:04